این انگشتر را یکی از شاگردان کلاسمون که یک پسر 9 ساله است، به من هدیه داده. به من خیلی علاقه داره ، طوری که همش به معلم اصلی کلاس میگه که می خواهد من با او درس هایش را کار کنم. معلم کلاسمون بعضی وقتها بهش اخطار میده که اگر زیادی بازیگوشی کنه و به حرفش گوش نده، اجازه نخواهد داد که من با او کار کنم. بعد یک مرتبه می پره جلوی من و یواش به من میگه :" اکرم ، اکرم ، اکرم من می خواهم تو با من کار کنی " وقتی به انگلیسی میگه خیلی بامزه است. این طوری که میگه همه همکارانم می خندند و هی سر به سرش می گذارند که چرا من را بیشتر دوست داره. البته من هم بهش خیلی علاقه دارم. بچه بامزه و دوست داشتنی است. تقریبا سه چهار هفته پیش، کل بچه های کلاس را به خانه مون آوردم تا مرغ ها مون را ببینند. نیم ساعتی را هم داخل خانه مون نشستند. این پسره همش می خواست بره طبقه دوم خانه را نگاه کنه که البته وقت نکرد! حالا هر روز که می خواهم بیام خانه ، میگه من را هم ببری که بروم طبقه دوم خانه تان را نگاه کنم ! بهش گفته ام که یک روز با . مادرش بیاد خونه مون و همه جا را خوب بگرده و نگاه کنه و به مرغ ها هم سربزنه 
