Aug 11, 2005
Aug 8, 2005
موزه لامپ مهتابی
این تصویر ، نمای بیرونی یک مرکز فرهنگی وهنری در شیکاگو است . در این مرکز هنری ، آثاری درباره " فلورسنت " و ترکیب رنگها از طریق قرار دادن چندین لامپ مهتابی رنگی به اشکال مختلف در معرض نمایش گذاشته شده بود. راستش من زیاد سر درنیاوردم اما در یک اتاق ، چندین لامپ مهتابی با نور قرمز به صورت یک چوبه دار بود و در کنار آن نوشته شده بود: صحنه ای از اعدام .من فقط این را فهمیدم ! بقیه اش هم بدون توضیح بود ! راستی عکسبرداری در موزه لامپ مهتابی ممنوع بود !!!! ولی فکر کنم این طوری می شه تجسم کرد : چشمهایتان را ببندید ، فرض کنید داخل اتاقی هستید که رنگ دیوارهایش خاکستری روشن است ، در زاویه اتاق حداقل 5 یا 6 لامپ مهتابی را پشت سر هم یا با زاویه و اشکال هندسی تجسم و به دلخواه خود به آنها رنگ بدهید . رنگهایی که من دیدم سبز و بنفش و آبی بود و برخی اتاقها هم مخلوطی از این رنگها بود. در حین بازدید از این موزه سه طبقه ای یک ذره وحشت زده بودم . به رغم حضور رنگها ، یک جور سردی را حس می کردم . با این که برخی رنگها مثل سبز یا آبی آرامش دهنده هستند اما با ایستادن در اتاق های سبز یا آبی ، باز همان حس را داشتم . نمی دانم چرا ؟ شاید به خاطر این که سواد هنری ام کم است 



Aug 7, 2005
Aug 3, 2005
سنقر
این آقایی که در عکس می بینید ، یک زیست شناس است که در آلاسکا مشغول کارهای تحقیقاتی است . او چندی پیش در کوههای اطراف " فیربنکز" یکی از شهرهای آلاسکا ، این پرنده را پیدا کرده و برای درمان از محل زندگیش جدا کرده است .در یکی ازبال های این پرنده که اسمش "سنقر " است ، ناخ در آمده است ! خیلی زحمت کشیده اند که این پرنده را اهلی کرده اند تا درمانش کنند و البته به زودی او را به خانه اش بر می گردانند. آقای زیست شناس می گفت که این آقا پرندهه خیلی آرام است و اساسا این نوع پرنده ها نسبت به انسانها واکنش مثبت و ملایمی نشان می دهند . نکته جالب برای من این بود که این آقا با این پرنده حرف می زد! طوری که انگار با پسرش داره حرف می زنه . پرنده که بالهایش را باز و بسته می کرد ، این آقا می خندید و می گفت آیا خسته ای ؟ دوست داری خونه ات باشی ؟ گرمت شده ؟ 



خانه ما در دشت زغال اخته است
مدتی است که از بثل ننوشته ام .خودم بیشتر دوست دارم از آلاسکا بنویسم تا دیگر ایالت ها اما وقتی مسافرت می روم حیفم می آید که برایتان عکس نیاورم . یادتان هست که گفته بودم میوه آلاسکا ، " بلو بری " که به فارسی زغال اخته ترجمه شده ، است ؟ این هم عکس آن . جلوی خانه ما دشت بزرگی است که پر از بوته های زغال اخته است . البته من که خوردم مزه زغال اخته ایران را نمی داد و رنگش هم به سورمه ای می زنه . فکر کنم که دقیقا زغال اخته نیست ولی چون در دیکشنری زغال اخته ترجمه شده من هم آن را استفاده می کنم . مزه اش ترش و شیرین است . آبدار بودنش مثل آلبالو است و ترش بودنش مثل زغال اخته . در فروشگاه ها از این میوه ها هم می فروشند ولی به اندازه گیلاس است و معلوم میشه که آنها میوه های صد در صد طبیعی نیستند . طبیعی اش همینه که ما داریم !!! به هر حال هر روز من از جلوی خانه امان از این میوه ها می چینم و داخل یخچال می گذارم و خب خنک که شد با قاشق می خورم . خیلی خوشمزه است . البته الان فصل پشه های دیگر آلاسکا هم است . پشه های فوق العاده ریزی که به پوست می چسبه و نیش می زنه . این پشه ها حتی از توری پنجره ها هم عبور می کنند. بیشتر هم در اطراف زغال اخته ها هستند . به خاطر همین چیدن زغال اخته ها خیلی راحت نیست . من لباس مخصوص پشه می پوشم و چون تاندارا یا دشتی که زغال اخته ها هستند زمینی است بسیار نرم، چکمه های پلاستیکی ام ( چکمه های کفش ملی خودمان ) را هم می پوشم . راستی می دانستید که منطقه خانه ما به نام زغال اخته معروفه ؟ 



Aug 1, 2005
Jul 31, 2005
Jul 28, 2005
Subscribe to:
Posts (Atom)
















