May 3, 2008

برنده اسکار بتل شدم

دیروز سومین دوره مسابقه فیلم کوتاه در بتل برگزار شد و من هم با یک فیلم کوتاه در این مسابقه شرکت کردم. در مجموع نه تا فیلم در مسابقه شرکت کرده بودند. قانون مسابقه فیلم بتل هم این بود که فیلم باید حداقل یک دقیقه و حداکثر پنج دقیقه باشد! فیلم من پنج دقیقه ای بود . من و دو نفر دیگر برنده شدیم . وای نمی دونید چه قدر ذوق کردم. خیلی . خیلی خیلی زیاد. تا جایی که شب نمی توانستم بخوابم. بعد از ذوق کردنم خنده ام گرفتم و بیشتر بیدار ماندم. با خودم گفتم خوبه که اسکار نبردم. !!! گاهی اوقات یک چیزهای خیلی کوچک آدم را خیلی شاد می کنه و این مسابقه و برنده شدنم من را خیلی شاد کرد. موضوع فیلم درباره سفر کردن من از ایران به بتل است. این که درباره زندگی در آلاسکا چه فکر می کردم و چه طوری خودم را با بتل وفق دادم. تازه ُ فیلم به زبان انگلیسی است! تقریبا شصت نفر به تماشای فیلم ها آمده بودند و بعد از نمایش ًُ؛ تماشا کنندگان به بهترین فیلم ها رای دادند. مهم تر از همه این که خیلی ها کپی فیلم را می خواهند.تازه ُجایزه ام یک دوربین فیلمبرداری دیجیتالی است.پس نخندید که من خیلی خیلی خیلی زیاد ذوق کردم

ونکوور-۹

ونکوور-۸

ونکوور-۷

اینجا ویستلر است و المپیک سال ۲۰۱۰ در اینجا برگزار خواهد شد. محلی است اسکی کردن. ما از ونکوور به مدت سه ساعت رانندگی کردیم تا اینجا رسیدیم. در جاده یک تابلوی ماهیگیری ممنوع به زبان فارسی نصب شده بود که دیدنش برای ما جالب و غیر منتظره بود ولی نتوانستم ازش عکس بگیرم. چون جاده در حال تعمیر بود و بازسازی برای المپیک و امکان توقف هم وجود نداشت

Apr 23, 2008

ونکوور-۶

ونکوور-۵

ونکوور-۴

Mar 26, 2008

ونکوور-۳

اینجا ورودی موزه مردم شناسی دانشگاه بریتیش کلمبیا است

ونکوور-۲

یکی از خیابان های اطراف ونکوور ُ

ونکوور-۱

سلام. عید تون مبارک. ما چند روزی رفته بودیم ونکوور. خیلی خوب بود. جای قشنگ و دوستانه ای است. ما از بتل رفتیم انکریج و بعد سیاتل کلا ۵ ساعت پرواز. بعد از سیاتل به مدت ۳ ساعت و نیم رانندگی کردیم تا ونکوور. مسیر خوبی بود. ساعتی که در این عکس می بینید با بخار آب کار میکنه که جلوی یک کافی شاپ در یکی از خیابان های مرکزی ونکوور گرفتم

Feb 6, 2008

قندیل

Feb 2, 2008

سورتمه رانی -۲

سورتمه رانی-۱


امروز با دوستم که عکسش را می بینید قرار بود برویم سورتمه رانی. گرچه هوا منهای ۳۰ درجه سانتی گراد بود اما چون باد نبود و هوا آفتابی بود و بیابان ها پر برف بودندُ مجموعا روز خوبی برای سورتمه رانی بود . اول اینکه سورتمه ما روشن نشد به خاطر سردی هوا. بعد از یک ربع استارت زدن بالاخره روشن شد. اما دوستم تلفن زد و خبر داد که با سورتمه اش به پله های جلوی در خانه شون زده . من هم با ماشین رفتم خانه اش تا کمکش کنم که سورتمه را از لای نرده ها
بیاوریم بیرون . چون هوا خیلی سرد بودُ دوستم نتوانسته ترمز بکنه و در واقع دسته ترمز یخ زده بود و عمل نمی کرد. دوستم هم می خندید و هم یک خورده ناراحت بود از این که وقتی شوهرش خانه بیاد دلخور خواهد شد. البته شوهرش نجار است و می تواند پله ها را درست کند. وقتی که شوهرش اومد خانه من و دوستم از پشت شیشه نگاهش می کردیم جا خوردنش از دیدن این که نرده ها به باد رفته خیلی جالب بود و خنده دار. در هر صورت دیگه امروز از سورتمه رانی منصرف شدیم. واقعا در بتل هر کاری که می خواهی بکنی باید در نظر داشته باشی که به احتمال زیاد یک اتفاقی می افتد

Feb 1, 2008

Jan 31, 2008

طلوع خورشید

خانم مدیر

مدیر مدرسه ما خانمی ۴۵ ساله است. خیلی سال است که اینجا زندگی می کند. بعضی از اخلاق های مثبتش من را واقعا به فکر می اندازه. با این که مدرسه مون نظافتچی داره اما بارها دیده ام که خانم مدیر به جای او راهروی مدرسه را دستمال می کشد. هر روز که بچه ها به سالن غذاخوری می روند وقتش را با آنها می گذراند. و بعد از این که بچه ها غذایشان را تمام می کنند همه میزهای سالن غذاخوری را دستمال می کشه. تاریخ تولد همه بچه های مدرسه را روی کامپیوترش داره و هر وقت تولد کسی است در سالن غذاخوری از بجه ها می خواد که شعر تولدت مبارک بخوانند. واقعا از کارهاش لذت می برم که چقدر فروتن است و چه قدر به این که وقتش را با بچه ها بگذراند اهمیت می دهد

Jan 28, 2008

برف


‍دیروز یک عالمه برف بارید.بیشتر از ۶۰ سانت. تا حالا این همه برف در بتل نباریده . معمولا به خاطر سرمای زیادُ برف به صورت دانه های یخ می بارد و به همین خاطر سطح زمین معمولا صاف و یخ زده است . اما این بار این طور نبود.من که تا بالای زانو توی برف بودم. بجه های مدرسه که حسابی ذوق زده بودند از این همه برف. بیشتر آنها خودشان را زیر برفها قایم می کردند. بعضی ها هم کانالی را برای قدم زنی راهتر در حیاط مدرسه باز کردند.این ت‍په برفی هم جلوی در خانه ما درست شده. ماشین مون هم کاملا در برف محاصره شده بود

Jan 23, 2008

تنبلی

خیلی تنبلی می کنم برای نوشتن. دلیلش هم این است که در مدرسه خیلی سرم شلوغ است و وقتی خانه می رسم خسته هستم. تکراری هم نمی خواهم بنویسم. به هرحال سعی می کنم که دوباره بنویسم .

Nov 6, 2007

طلوع خورشید

زیباترین تصویری که من در بتل تا کنون دیده ام ، طلوع و غروب خورشید بوده است

Oct 28, 2007

جوابها

خانه: اسکیموهای آلاسکا، در خانه های یخی یا ایگلو زندگی نمی کردند و نمی کنند. معمولا اسکیموهای ساکن کانادا خانه های خود را از قالب های یخ درست می کردند. در سالیان گذشته ، اسکیموها خانه هاشون را با چوب و پوست حیوانات به صورت چادر درست می کردند. اما الان که همه خانه ها از چوب هستند
اطلاعات: یکسری از چیزها را خب اینجا می بینم ، یکسری چیزها را از دیگران و از جمله از همسرم می پرسم و یکسری چیزها را در کتابها و مجلات می خوانم . آنچه که من می نویسم قطعا ناقص است . امیدوارم که بتوانم بیشتر و مستندتر بنویسم
وطن: درباره موضوع وطن خیلی فکر کردم. وطن برایم معنی پیچیده و در عین حال ساده داره. شاید آنهایی که خیلی دنبال ترک کشور بوده اند و این کار را کرده اند و مدتها نتوانسته اند به ایران برگردند درک بهتری از معنی وطن دارند.اما، من که فقط سه سال است از ایران رفته ام و در این مدت سه بار هم به ایران آمده ام. بنابراین احساس " حسرت" ندارم. منظورم این است که احساس نمی کنم که راه برگشت به ایران را ندارم. اتفاقا یک وقتهایی هم خیلی خوشحالم که توانسته ام از کشورم به آلاسکا بیام و چیزهایی را تجربه کنم که حتی فکرش را هم نمی کردم. یادم دفعه اول که ایران آمدم، یکی از دوستانم راجع به همین موضوع ازم سوال کرد و به نظر می رسید که انتظار داشت روحیه ملی گرایی را از جوابم دریافت کنه اما بهش گفتم اگر خانواده ام در هلند زندگی می کردند دلتنگ هلند می شدم.خیلی جا خورد. بعد بهم گفت بابا خیلی غرب زده شده ای. ولی این احساس واقعی ام بود بعد از نه ماه دوری از ایران.
هر کس می تونه تعریف خودش را و دلتنگی خودش را از وطن داشته باشه. همه این تعریف ها و دلتنگی ها هم قطعا قشنگ و ارزشمند هستند. برای من، " خاطرات" ی که از هر کس و هر جا و هرچیزدارم، ارزشمندند. همیشه با یاد مامانم و خانواده ام، یاد ایران هستم. همان قدر که دلتنگ کار روزنامه نگاری می شوم دلتنگ ایستادن در صف نانوایی هم می شوم.به خاطر همین هر وقت که ایران می ایم به مامانم می گم که نان خریدن با من. وای، یک وقتهایی خیلی خیلی دلتنگ شنیدن صدای اذان ظهر می شم .
مطمئن هستم اگر یک روزی از بتل بروم ، دلم برایش خیلی تنگ میشه. برای خاطراتی که ازش دارم. بتل برای من معنی وطن را هم می تونه داشته باشه چون ازش خاطره دارم. اگر جای دیگری هم بروم زندگی کنم دوباره آنجا هم می تونه برام معنی وطن را بده . درست یا غلط ، این حساس واقعی من است. می دونم که زمان و شرایط هم
در رسیدن به این باور، موثر است. شاید سال دیگه تعریف دیگری از وطن داشته باشم
فکر کنم همه سوالها راجواب دادم.