Oct 22, 2008

معنی زندگی

همه زمستون زمین پوشیده از برف بود. رودخانه زیر پتویی سفید، از سرما یخ زده بود. بیشتر اوقات هیچ صدایی شنیده نمی شد. گاهی سگی پارس می کرد و کلاغی قارقار. به نظر می رسید که زمستون برای همیشه باقی خواهد موند. اما یک روز تغییری ایجاد شد. باد گرم و نرم و مهربونی از لابه لای درختهای خشکیده و بوته های بیابان یخ زده وزید. ذرات نور خورشید روی برفها غلتیدند. یخ ها شروع به آب شدن کردند. زمین شروع به نفس نفس زدن کرد. بوته ها سبز شدند. ماهی ها توی رودخانه رقصیدند. آهنگ زندگی به گرمی و مهربونی دل های کوچک نواخته شد...
زندگیم توی بتل
کوتاه بود اما مغتنم. خاطرات زندگیم را لابه لای سرخی زبانه های شعله آتش بخاری چوبی مون، توی بتل ورق می زدم . دلتنگ می شدم و خرسند. خرسند می شدم و دلتنگ. خیلی چیزها را نتوانستم اینجا بنویسم. زندگی توی بتل از جنس کلام نبود که بشه خوب آن را نوشت. همش تصویر بود. تصویرهایی که به بتل معنی می داد و در بتل معنی داشت؛ تصویرهایی که تداعی کننده معنی زندگی باهمه «نبودن» هایی بود که آدم ها همه عمر زندگیشون را صرف پیدا کردنش میکنند.
ممنونم که به اینجا سر می زدید. امیدوارم هر جا هستید «زندگی» بسازید.
اکرم دیداری، آبان ۱۳۸۷

Sep 20, 2008

کالیفرنیا

ما در کالیفرنیا مستقر شده ایم. در
یک شهر کوچک در جنوب سانفرانسیسکو که دانشگاه استنفورد در آن واقع شده است. هوای خیلی عالی داره. آفتابی و خنک و تمیز. خو شبختانه شهر خیلی شلوغ و سرسام آوری نیست و امکانات خیلی خوبی در اطرافمون وجود داره. ظاهرا شهرهای کالیفرنیا به داشتن بازارهای میوه و خوراکی های ارگانیک معروفه. در شنبه و یکشنبه بازارهای هفته گذشته که اینجا آمده ایم میوهای بسیارمتنوع و خوشمزه دیده و خورده ام که در بتل دستم بهشون نمی رسید. آمدن از بتل به اینجا یک تغییر خیلی بزرگ است. در بتل خیلی زود دوست پیدا کردم ولی اینجا خوب شهر است و خصوصیات و مقتضیات خودش را داره. فعلا زمان نیاز دارم . برای کارم و شاگردهای کلاسمون هم دلم تنگ شده. هنوز نمی دونم که به وبلاگ نویسی ادامه می دهم یا نه ولی تصمیمم هر چه که شد اینجا می نویسم. فعلا که مشغول جابجایی هستم

Aug 26, 2008

تصمیم به رفتن

ما تقریبا تا دو سه هفته دیگه بتل خواهیم بود و بعد می رویم یکی از شهرهای امریکا . در فکر درس خوندن هستم. چند تا دانشگاه مدنظرم هست که البته نمی دونم کدومش جور میشه. رفتن از بتل قطعی شده و من هنوز خودم هم باورم نمیشه که سه سال و نه ماه اینجا زندگی کرده ام. باورم هم نمیشه که دارم ازجایی که به عنوان خانه دوم به آن دلبستم باید خداحافظی کنم. آدم وقتی توی کشور خودش هست خیلی چیزها براش یکنواخت و عادی است. مثل ازدحام آدم ها توی پیاده روهای میدان انقلاب و حتی تنه زدن های عمدی و غیر عمدی آدم هاش. توی خونه پدر و مادر هم هستیم به خیلی چیزها توجه نداریم. مثل اسباب و اثاثیه خونه که دور تا دورمون را پر کرده اند. دور کند زندگی توی بتل با سکوت و تاریکی های آن در زمستون - سکوت و روشنایی های طولانی آن در تابستون من را به ارزش چیزهای کوچک واقف کرد که توانستم باهاشون شاد بشم. سلام کردن و دست تکان دادن به آدم هایی که نمی شناختم یکی از آنهاست. هر روز این احساس در من ایجاد میشد که یک دوست تازه دارم. بازدید از حراجی های خانگی که معمولا هر سال تابستان اکثر مردم اینجا چیزهای بدرد نخورشون را زیر قیمت می فروشند یکی دیگر از این چیزهاست .خودمانی بودن دوستهام چه اسکیموها و چه غیر اسکیموها همه و همه ارزش هایی بوده و هستند که براشون احترام قایلم. آمدنم به بتل یک ریسک بود . اولین و بزرگترین ریسک من در زندگی همین تصمیم بود و خوشحالم از این کار. دلتنگی هایی هم داشته ام. گاهی می رفتم ساعتها توی برف قدم می زدم تا سرما سبکم کنه.
ابراز احساسات شاگردهایی که باهاشون کار می کردم دنیای دیگه ای را برام باز کرد و تو دلم غبطه خوردم چرا در ایران که بودم معلم نشدم؟ حالا هم می خواهم بروم توی این رشته درس بخونم. تصمیم برای رفتن از بتل برای ما سخت بود اما گاهی آدم ناگزیر به عبور کردن است.
* خیلی تلاش کردم که فیلمم را دانلود کنم اما دی وی دی کامپیوتر هی قفل می کنه و فقط فیلم را نمایش می ده به جای دانلود . هر کس راهی بلده بهم بگه. فعلا اینجا خواهم نوشت


Aug 22, 2008

با لبخند

سلام بر همه. از دیدن همه کامنت ها سر شوق اومدم . مخلص همتون. یک دوست خیلی عزیز را اینجا در بتل از دست داده ام. همون خانم میانسالی که در مرکز فرهنگی بتل کار می کرد و قبلا عکسش را براتون اینجا گذاشته بودم . او گاهی هم به انگلیسی جواب سوالهای شما را درباره زندگی اسکیموها می داد. خیلی زیاد دلم گرفت. تا حالا دوستی را از دست نداده بودم. دوستی صمیمانه من و خانم همیلتون در یک دیدار نیم ساعته که اتفاقی بود شکل گرفت. اوایل بیشتر او گوینده بود و من هم شنونده حرفهاش. انگلیسی ام که خوب نبود هر چی از حرفهاش را نمی فهمیدم می خندیدم. خنده ام را که می دید بهم می گفت/ هی اکرم من را گول نزن. نفهمدی برای چی می خندی؛ می گفت /باید زودتر انگلیسی حرف زدن را یاد بگیری. اصلا نباید با شوهرت فارسی حرف بزنی .شاید هم لازم باشه که که یک نفر - یا من یا شوهرت- کتکت بزنیم . مثل زمان بچگی ما که هر وقت به زبان اسکیمویی در مدرسه حرف می زدیم کتک میخوردیم.با کتک زودتر راه می افتی. / اولین دوست اسکیمویی من بود. دلم براش تنگه. زیاد پیشش می رفتم.و تمرین زبان می کردم . یکسالی میشد که از بتل رفته بود پرتلند . بیمار بود. ناراحتی ریه و .. داشت. یک خانه ساحلی گرفته بود و در آنجا زندگی می کرد. می گفت که بتل دیگه برام خیلی سرده. نیاز به مراقبت های خاص داشت که در بتل وجود نداشت. خیلی خانم شاد و باحالی بود خیلی زیاد. هر وقت ایمیل می زد حتی در اوج بیماریش -پایان نامه اش می نوشت: / با لبخند/ بعد اسمش را می نوشت. این را با لبخند برایش نوشتم. چه قدر خوبه که بعضی آدم ها خاطره هایی از خودشون باقی می گذارند که باعث میشه آدم لبخند بزنه

May 3, 2008

برنده اسکار بتل شدم

دیروز سومین دوره مسابقه فیلم کوتاه در بتل برگزار شد و من هم با یک فیلم کوتاه در این مسابقه شرکت کردم. در مجموع نه تا فیلم در مسابقه شرکت کرده بودند. قانون مسابقه فیلم بتل هم این بود که فیلم باید حداقل یک دقیقه و حداکثر پنج دقیقه باشد! فیلم من پنج دقیقه ای بود . من و دو نفر دیگر برنده شدیم . وای نمی دونید چه قدر ذوق کردم. خیلی . خیلی خیلی زیاد. تا جایی که شب نمی توانستم بخوابم. بعد از ذوق کردنم خنده ام گرفتم و بیشتر بیدار ماندم. با خودم گفتم خوبه که اسکار نبردم. !!! گاهی اوقات یک چیزهای خیلی کوچک آدم را خیلی شاد می کنه و این مسابقه و برنده شدنم من را خیلی شاد کرد. موضوع فیلم درباره سفر کردن من از ایران به بتل است. این که درباره زندگی در آلاسکا چه فکر می کردم و چه طوری خودم را با بتل وفق دادم. تازه ُ فیلم به زبان انگلیسی است! تقریبا شصت نفر به تماشای فیلم ها آمده بودند و بعد از نمایش ًُ؛ تماشا کنندگان به بهترین فیلم ها رای دادند. مهم تر از همه این که خیلی ها کپی فیلم را می خواهند.تازه ُجایزه ام یک دوربین فیلمبرداری دیجیتالی است.پس نخندید که من خیلی خیلی خیلی زیاد ذوق کردم

ونکوور-۹

ونکوور-۸

ونکوور-۷

اینجا ویستلر است و المپیک سال ۲۰۱۰ در اینجا برگزار خواهد شد. محلی است اسکی کردن. ما از ونکوور به مدت سه ساعت رانندگی کردیم تا اینجا رسیدیم. در جاده یک تابلوی ماهیگیری ممنوع به زبان فارسی نصب شده بود که دیدنش برای ما جالب و غیر منتظره بود ولی نتوانستم ازش عکس بگیرم. چون جاده در حال تعمیر بود و بازسازی برای المپیک و امکان توقف هم وجود نداشت

Apr 23, 2008

ونکوور-۶

ونکوور-۵

ونکوور-۴

Mar 26, 2008

ونکوور-۳

اینجا ورودی موزه مردم شناسی دانشگاه بریتیش کلمبیا است

ونکوور-۲

یکی از خیابان های اطراف ونکوور ُ

ونکوور-۱

سلام. عید تون مبارک. ما چند روزی رفته بودیم ونکوور. خیلی خوب بود. جای قشنگ و دوستانه ای است. ما از بتل رفتیم انکریج و بعد سیاتل کلا ۵ ساعت پرواز. بعد از سیاتل به مدت ۳ ساعت و نیم رانندگی کردیم تا ونکوور. مسیر خوبی بود. ساعتی که در این عکس می بینید با بخار آب کار میکنه که جلوی یک کافی شاپ در یکی از خیابان های مرکزی ونکوور گرفتم