همه زمستون زمین پوشیده از برف بود. رودخانه زیر پتویی سفید، از سرما یخ زده بود. بیشتر اوقات هیچ صدایی شنیده نمی شد. گاهی سگی پارس می کرد و کلاغی قارقار. به نظر می رسید که زمستون برای همیشه باقی خواهد موند. اما یک روز تغییری ایجاد شد. باد گرم و نرم و مهربونی از لابه لای درختهای خشکیده و بوته های بیابان یخ زده وزید. ذرات نور خورشید روی برفها غلتیدند. یخ ها شروع به آب شدن کردند. زمین شروع به نفس نفس زدن کرد. بوته ها سبز شدند. ماهی ها توی رودخانه رقصیدند. آهنگ زندگی به گرمی و مهربونی دل های کوچک نواخته شد...زندگیم توی بتل
کوتاه بود اما مغتنم. خاطرات زندگیم را لابه لای سرخی زبانه های شعله آتش بخاری چوبی مون، توی بتل ورق می زدم . دلتنگ می شدم و خرسند. خرسند می شدم و دلتنگ. خیلی چیزها را نتوانستم اینجا بنویسم. زندگی توی بتل از جنس کلام نبود که بشه خوب آن را نوشت. همش تصویر بود. تصویرهایی که به بتل معنی می داد و در بتل معنی داشت؛ تصویرهایی که تداعی کننده معنی زندگی باهمه «نبودن» هایی بود که آدم ها همه عمر زندگیشون را صرف پیدا کردنش میکنند.
ممنونم که به اینجا سر می زدید. امیدوارم هر جا هستید «زندگی» بسازید.
اکرم دیداری، آبان ۱۳۸۷