Aug 22, 2008

با لبخند

سلام بر همه. از دیدن همه کامنت ها سر شوق اومدم . مخلص همتون. یک دوست خیلی عزیز را اینجا در بتل از دست داده ام. همون خانم میانسالی که در مرکز فرهنگی بتل کار می کرد و قبلا عکسش را براتون اینجا گذاشته بودم . او گاهی هم به انگلیسی جواب سوالهای شما را درباره زندگی اسکیموها می داد. خیلی زیاد دلم گرفت. تا حالا دوستی را از دست نداده بودم. دوستی صمیمانه من و خانم همیلتون در یک دیدار نیم ساعته که اتفاقی بود شکل گرفت. اوایل بیشتر او گوینده بود و من هم شنونده حرفهاش. انگلیسی ام که خوب نبود هر چی از حرفهاش را نمی فهمیدم می خندیدم. خنده ام را که می دید بهم می گفت/ هی اکرم من را گول نزن. نفهمدی برای چی می خندی؛ می گفت /باید زودتر انگلیسی حرف زدن را یاد بگیری. اصلا نباید با شوهرت فارسی حرف بزنی .شاید هم لازم باشه که که یک نفر - یا من یا شوهرت- کتکت بزنیم . مثل زمان بچگی ما که هر وقت به زبان اسکیمویی در مدرسه حرف می زدیم کتک میخوردیم.با کتک زودتر راه می افتی. / اولین دوست اسکیمویی من بود. دلم براش تنگه. زیاد پیشش می رفتم.و تمرین زبان می کردم . یکسالی میشد که از بتل رفته بود پرتلند . بیمار بود. ناراحتی ریه و .. داشت. یک خانه ساحلی گرفته بود و در آنجا زندگی می کرد. می گفت که بتل دیگه برام خیلی سرده. نیاز به مراقبت های خاص داشت که در بتل وجود نداشت. خیلی خانم شاد و باحالی بود خیلی زیاد. هر وقت ایمیل می زد حتی در اوج بیماریش -پایان نامه اش می نوشت: / با لبخند/ بعد اسمش را می نوشت. این را با لبخند برایش نوشتم. چه قدر خوبه که بعضی آدم ها خاطره هایی از خودشون باقی می گذارند که باعث میشه آدم لبخند بزنه

12 comments:

مه تا said...

وای بالاخره اومدین. چقدر دیر آپ می کنین آخه. بهر حال ما خواننده تون هستیم یه کم وقت بزارین برامون :)
من خیلی اینجا رو دوست دارم. زود به زود آپ کنید دیگه

مه تا said...

بخاطر دوستتون هم خیلی متاسفم :(

Iris said...

سلام بازم منم آیریس
دیگه از سر زدن به اینجا ناامید شده بودم خوشحالم که برگشتی جوابهارو کی میذاری؟ به خاطر دوستت واقعا متاسفم من هم چند وقت پیش خواهر کوچکترم رو از دست دادم

آیریس said...

راستی این همه وقت کجا بودی؟ کتابت رو تموم کردی؟

ستاره قطبی said...

آیریس جان برای از دست دادن خواهرت متاسفم. مسافرت بودم و حتما زود جواب ها را می نویسم.

Omid Sorkhi said...

سلام خانم ديداري
خواندن مطلب جديدتان را با لبخند شروع كردم چون خوشحال شدم. ولي بعد بسيار متاسف شدم كه دوست خوبي را از دست داديد. دوست خوب در اين دنياي سرشار از بدي‌ها غنيمت است. موفق باشيد و به آينده اميدوار.

ستاره قطبی said...

آیریس جان: روزی که وبلاگم را راه انداختم می خواستم از همسرم بنویسم اما خودش مایل نبود. وبلاگم هم بیشتر اطلاع رسانی است و نه لزوما یادداشت های شخصی. شغل همسرم را پرسیده بودی که پزشک است. عکس ها را با دوربین nikon -coolpix 4800 می اندازم.
از خانواده ام هم هیچ کس به اینجا نیامده. یک وقتهایی مامانم بهم میگه حسابی آلاسکایی شده ای. چنان قرص و محکم ازشان خوب خوب می نویسی و مدافعشون هستی که انگار پدر و مادرت اسکیمو هستند!! خانواده ام چون روحیه من را می شناسند می دونستند که در این جای عجیب دوام می آرم .

آیریس said...

اکرم عزیزم بسیار سپاسگذارم و کلی ذوق کردم وقتی که دیدم صدایمان از این راه طولانی به هم میرسد
خواهرم هم با اینکه نه سالش بود ولی پیگیر مطالب شما بود بخصوص عکسهایی که از نمایشگاه ها میگذاشتید او عاشق برف و برف بازی بود
حدس میزنم که همسرتان پزشک بدون مرز است من هم بزرگترین هدف و آرزویم پزشک بدون مرز شدن است

مهدی said...

سلام،وبلاگ خیلی خوبی دارین.خوشحال شدم که دیدم.
در مورد اتفاقی که برای دوستتون افتاده متاسفام.
موفق باشید

با لبخند

مهدی said...

خانم دیداری،من چند سوال در مورد چگونگی زندگی در آلاسکا داشتم.خوشحال می شم اگر بتونم از راهنمایی شما استفاده کنم.
ممنون

مهران said...

خانم دیداری ؛ خواهر عزیزم سلام
من مهران چاپاراوغلی بیست و پنج ساله اهل تبریز هستم و با وبلاگ شما از طریق یکی از دوستانم آشنا شدم چندتا نکته بود که میخواستم به عنوان یک ایرانی یادآور شوم
خواهر عزیزم
شما به عنوان یک ایرانی حاضر در آنجا باید این مطلب را به خاطر داشته باشید که به نمایندگی از طرف ملت ایران در آنجا حاضر شده اید و پیوسته باید این را مد نظر قراردهید که هرگونه رفتار شایسته و ناشایستی که از شما سربزند مردم آنجا این رفتار شما را به تمام مردم ایران نسبت میدهند پس در انجام این مسئولیت بزرگ کوشا باشید و در ضمن میدانم که حرفه شما خبرنگاری است و وظیفه ی یک خبرنگار مخابره کردن است البته منظورم مخابره چیزهای پستی چون سیاست نیست ولی شما به عنوان یک ایرانی حاضر در آنجا سعی کنید از فرهنگ ما به آنها بگویید نه اینکه تنها فرهنگ آنها را به ما منتقل کنید البته نمیگویم که دروغ بگویید بلکه همه چیز را آنطور که هست به آنها نشان دهید میدانم که بیشتر آنها ایران را دهکده ای بیش حساب نمی کنند شما میتوانید نقش مهمی را در این زمینه ایفا کنید من به خاطر شغل پدرم زیاد سفر کرده ام چه بسیار دوستانی که که در این سفرها حتی نام کشورشان را انکار کردند شما جزء این افراد نباشید از میهنمان به آنها بگویید و بگویید که ما میتوانیم همانطور که تا اینجا هم توانسته ایم البته آنها حالا حکم خانواده شما را دارند با آنها به دلایلی که گفتم به خوبی رفتار کنید زیرا شما از طرف همه ما در آنجا مسئول هستید
ارادتمند شما
مهران چاپاراوغلی

محسن said...

سلام اکرم جان
خوشحالم که آپ کردی و برای از دست دادن دوست خوبت متاسفم.
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی.